زن دلاور و ببر ترسو
حنیفه واحد
در سرزمینی به نام دوالاهیه، شاهزادهای زندگی میکرد به نام راجه سینهه. او زنی داشت زیبا، نامدار، اما بداخلاق و تندمزاج. روزی بین این زن و شوهر، مشاجرهای سخت درگرفت. زن که دیگر طاقت نیاورد، دو پسرش را برداشت و از خانه بیرون زد؛ راهی خانهٔ پدری شد.
در راه، از دشتها و شهرها گذشت تا رسید به جنگلی انبوه، نزدیک منطقهای به نام «مالایه». ناگهان ببری وحشی در مسیر ظاهر شد. زن لحظهای جا خورد، اما بلافاصله چهرهای شجاعانه به خود گرفت. با نگاهی جدی، چند پشت دست به بچههایش زد و گفت:
«بس کنید دعوا را! فعلاً همین یک ببر را نصف کنید، بعدی را سرِ راه میگیریم!»
ببر که این سخنان را شنید، لرز به جانش افتاد. با خود گفت:
«این زن باید یکی از همان آدمخوارهایی باشد که در افسانهها شنیدهام!»
و بیدرنگ پا به فرار گذاشت.
در راه، شغالی او را دید و با تعجب گفت:
«ای ببر مغرور! چرا مثل ترسخوردهها میدوی؟»
ببر گفت:
«فرار کن، برادر! در این حوالی آدمخوارها پیدا شدهاند. یکی از آنها را همین حالا دیدم! زن و دو بچهاش بودند و نزدیک بود مرا بخورند!»
شغال پوزخند زد و گفت:
«چطور ممکن است از یک زن بترسی؟ بگذار با تو بیایم تا خودم ببینم!»
و بیدرنگ پرید پشت ببر.
وقتی دوباره به زن رسیدند، زن همان شجاعت و تیزهوشی خود را نشان داد. اینبار هم بدون تردید، فریاد زد:
«ای شغال خبیث! قبلاً که برایم سه ببر میآوردی، حالا فقط همین یکی را آوردهای؟»
ببر با شنیدن این حرف دوباره ترسید، اینبار بیشتر از قبل، و در حالیکه شغال روی پشتش بود، دیوانهوار شروع به دویدن کرد. از جنگل، رودخانه، کوه و دشت گذشت و از شدت وحشت، حتی نفهمید کجا میدود. شغال هم روی پشت او آویزان بود، هراسان و بیتعادل.
در یک لحظه، شغال شروع به خندهٔ بلند کرد.
ببر پرسید:
«از چی میخندی؟ دیوانه شدی؟»
شغال جواب داد:
«نه، فقط دارم به این فکر میکنم که چطور آن آدمخوار را فریب دادیم و با زرنگی از چنگش فرار کردیم!»
ببر از شنیدن این جمله خوشحال شد، ایستاد تا شغال را پایین بیاورد. اما به محض اینکه ایستاد، از خستگی بیهوش شد و افتاد… و دیگر بلند نشد.
نتیجهٔ داستان:
دانش، قدرت است.
شجاعت بدون عقل، مثل قدرت فیل است که میتواند در خدمت روباه باهوش قرار بگیرد.
در این دنیا، آنکه فکر میکند، پیروز است؛ نه آنکه فقط زور دارد.
این داستان زیبا از کتاب «چهل طوطی» به ما یاد میدهد که:
ترس از نادانی میآید،
و نجات، از خِرَد.

