خشونت زن علیه زن؛ آنگاه که قربانی، آینهی ستمگر میشود
زرلشت لیان
در سرزمینهایی که زن بودن، خود نوعی ایستادگیست، خشونت گاه از جایی زبانه میکشد که انتظارش نمیرود: از دلِ خودِ زنان.
زنانی که بهجای همدلی، به یکدیگر زخم میزنند؛ نه همیشه از سرِ بدی، که گاه از ندانستن و ناآگاهی از حقوق مدنی و انسانی خودشان، از آموختن سالها تجربه که در جامعه موجود بوده و در ذهن ناخودآگاهشان ثبت شده است.
در افغانستان، ایران، و بسیاری از جوامع موسوم به جهان سوم، ستم تاریخی بر زن تنها از جانب مردان یا ساختارهای پدرسالار نیست؛
گاهی این زنجیرها به دست زنانی دیگر هم محکمتر میشود؛ زنانی که خود، محصول همان ساختارند؛ تربیتشدگان همان نظام کهنهاند.
زنانی که «نظام ارزش» را از نگاه مردانه پذیرفتهاند و آن را بر دختران، خواهران، همنوعان خود تحمیل میکنند؛
مادرانی که آزادی دخترشان را بیحیایی میخوانند، معلمانی که استقلال را عصیان میدانند، و همسرانی که زنان دیگر را رقیب میبینند، نه رفیق.
اینجا خشونت دیگر صرفاً فیزیکی نیست؛ بلکه در قالب قضاوت، تحقیر، حذف، و حتی سکوت، خود را پنهان کرده است.
زنی که زخم دیده، اگر زخم زدن را بیاموزد، چرخِ خشونت را، بیآنکه بخواهد، میچرخاند.
در این جوامع، زنبودن نه تنها یک وضعیت زیستی، بلکه یک میدان نبرد دائمیست؛
نبرد برای بودن، شنیده شدن، و سادهترین حق انسانی: انتخاب.
اما گاه، این نبرد نه تنها در برابر مردان یا ساختارهای پدرسالار، بلکه در دلِ خانه، و حتی در نگاه همان زنِ دیگریست که باید پناه باشد، اما زخم میزند.
خشوهایی که ستم را به ارث میبرند:
زنانی که خود زمانی عروس خاموش و محدود بودند، حالا در نقش مادرشوهر، همان زنجیرهایی را که بر پای خودشان بسته بودند، با دستانی خشن بر پای عروسشان میزنند.
در تمام مسائل شخصی چون نوع پوشش، بارداری، تربیت اطفال، رفتار با شوهر، همه و همه مداخله مینمایند.
ننو و زنبرادر؛ همسقف، گاهی بیصدا و جایی هم با جنگ و دعوا، در میدان رقابتاند.
حسادت، رقابت، سکوتها، نیشخندها، شایعهسازیها، یا حتی طرد و حذف روانی، شکلهای مدرن خشونتاند؛ با همان زخمهای کهنه.
ازدواجهای نابرابر؛ زنی که همسر دوم میشود و زنی که تنها میماند:
در بسیاری از موارد، دختران جوان، آگاه یا ناآگاه، با مردانی ازدواج میکنند که همسر اول دارند.
زنِ اول، معمولاً بدون حق انتخاب، باید این شریک ناخواسته را بپذیرد؛ در جامعهای که طلاق ننگ است، اعتراض وقاحت، و زن خود استقلال مالی ندارد؛ توان تأمین هزینههای فرزندان و خود را ندارد.
و زن دوم نیز، در نگاه جامعه و حتی نگاه خود، احساس حقارت میکند و گاهی هم پر از خشونت و ضدیت عمل مینماید.
در حالی که هر دو، قربانیان نظامی هستند که زن را نه یار، که «بخش قابل تعویض» زندگی مرد میداند.
اینجا خشونت فقط در مشت و لگد یا فریاد خلاصه نمیشود؛ بلکه در ذهنها و در زبانهایی که حمایت نمیکنند، بلکه محکوم میکنند.
سؤال این است: چه شد که زن، آینهی ستمگری شد که خود در آن شکسته بود؟
خشونت، وقتی از سوی زن به زن روا میشود، ریشه در فقر آگاهی، زنجیر سنت، و میراث هزارسالهی اطاعت دارد.
زنانی که در پستوی ذهنشان آموختهاند باید «مراقب مرد» باشند، نه مراقب یکدیگر.
زنانی که خواسته یا ناخواسته، نظام مردسالار را در دل خانه بازتولید میکنند.
برای رهایی، کافی نیست که زنان با مردان برابر شوند؛
باید یاد بگیریم که با یکدیگر مهربانتر، هوشیارتر، و همدلتر باشیم.
